هایمان ,هایم ,احساس هایم ,باید احساس ,میخواهم برایت

میخواهم برایت بنویسم
نامه ای
نوشته ای
چیزی...
میخواهم برایت بنویسم
از که و از چه؟ 
نمیدانم...
تنها میدانم که احساس هایم را نخواهم نوشت
آخر باید احساس هایم را بر شانه هایت ببارم
و یا
نجواگونه
در گوشت زمزمه کنم
آخر باید احساس هایم را
جور دیگری
جای دیگری
برایت
-تنها و تنها برای تو-
بگویم
جان من
حرف تازه ای نیست،
نام تازه ای هم نیست عشق
که عشق از ازل
از آدم
از حوا
از خدایی که عاشق ماست
سرچشمه میگیرد
و تا ابد جریان می یابد
ما قلب هایمان را
چونان کوزه هایی تهی
بر راه عشق نهادیم و لبریز از احساس شدیم
و حال قلب هایمان را بر سر نهادیم و دوشادوش یکدیگر
پای بر مسیری نامعلوم نهادیم
بیا صحبت هایمان را با نور
با درختان
با نوشاخه های جوان
با سبز ها و قرمز ها و رنگ ها و بهار
در میان بگذاریم
به گمانم
آنها چیزی از زندگی را
در آوند هایشان پرورش میدهند
و با عشق سیراب میشوند
بیا به آسمان نگاهی بیاندازیم

که آبی و زلال به ما لبخند میزند
و به ابرهای سفید کوچک
که انگار طرح کوچکی از قلموی سفید خدا هستند
بیا به دشت ها پا بگذاریم و بگذریم

و در گوش قاصدک ها آواز بخوانیم
بیا تمام روز
سبزه های نورسته را
گره بزنیم
و رویا ببافیم
که تارو پود زندگی لحظه ای ست
کسی چه میداند
شاید فردا
آفتاب از مشرق
غروب کرد...

منبع اصلی مطلب : و خُـــــــدایی که در این نزدیکی ست...
برچسب ها : هایمان ,هایم ,احساس هایم ,باید احساس ,میخواهم برایت
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

آینا گروه : بیا به رسم سهراب، چشم هایمان را بشوییم و از آگاهی آب مدهوش شویم